بچه های امروز - emrooz children

بچه های امروز - emrooz children

اینجا سروستان ، صفا و صمیمیت ارزانیتان....

 

نقداً اینو داشته باشین!:
گنجشک با خدا قهر بود...
...... روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت...
فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد.
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي.
اين طوفان بي موقع چه بود؟
چه مي خواستي؟
لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟
و سنگيني بغضي راه کلامش بست...
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت : و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت.
 هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.
 

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نویسنده: عارفه ׀ تاریخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1392برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

CopyRight| 2009 , buturi.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com